

مرا نمانده در این سامان سری که برشود از دامان
به کنج خانه چو بدنامان نشسته در پس دیوارم
دلا نه تاب کسان داری نه ذوق هم نفسان داری
نه بیمی از عسسان داری چه با تو کرد گرفتارم؟
زمستان؛ حالیا تگرگ خلوتی پر سوز و سرد
و چشم تار دوخته به ردیف زرد-آبیِ شعله بخاری ...
ایمان که آوردی به آغاز فصل سرد شاید ...
عشق! رنگ آبی چهرهات!
عکس از شهروز برزگر

مانده از آن کاروانها و از آن چاووشها
شعلههای خفته در خاکستر خاموشها
کاروان در کاروان خورشید و خون چاووش خوان
راه روشن از طنین گامشان در گوشها
ذرهای بود از غبار راه آنها آفتاب
مانده اینک سایهی باری گران بر دوشها
هر چه جز تشریف عریانی برایم تنگ بود
از قماش زخم بر تن داشتم تن پوشها
هر چه گفتم از غم آن روزها و سوزها
هر چه در دل داشتم از نیشها و نوشها
هر چه گفتم، هیچکس نشنید یا باور نکرد
من دهانی نیستم از زبان این گوشها
قیصر امینپور/ دستور زبان عشق
قلعه شد تهی ز آفتاب
قلعه شد تهی ز سرگذشت
این مطلب به قلم آرش راد که از دوستان صمیمی من هست نوشته شده و به درخواست ایشون در وبلاگ قرار می گیره:
اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد
آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد
صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آینه کی غرق غبار و گرد شد؟
هر چه با مقصود خود نزدیکتر میشد، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد
هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه میپنداشت درمان است، عین درد شد
محمد رضا محقق از معدود آدمهای چندوجهی این روزگار است که وجوه گونهگون شخصیتیاش در میانهی سطحیت صاف و بیصیقل مردمان اطرافش به خوبی به چشم میآید. بیراه نگفتهام اگر بگویم محقق در اول نظر همانی که در شعر قیصر آرمانهایش همه حرمان شدهاند و درمانهایش همه درد. اما کیست که نداند زردی و سیاهی و سردی تنها پوستین ظاهرینی است که محقق در برابر همان درمانهای درد شده به تن کرده است و در پس آن پوستین نه از غبار خبری است و نه از گرد. البته اتفاقاً کسان بسیاری هستند که در تشخیص تفکیک این پوستهی ظاهری از جلوهی واقعی محقق درماندهاند و به همین خاطر به دام قضاوتهای عجولانه غلتیدهاند.
با محقق اگر باشی میدانی و میفهمی و درک میکنی که «محمد» به وقتش بوی باران و سبزه و خاک میدهد و به مانند شاخههای شسته و باران خورده پاک است. آسمان آبی و ابر سفیدی هم دارد که با برگهای سبز بید آراسته شده و عطر نرگسش را را رقص باد به اطراف میپراکند. و از همه مهمتر اینکه گاهی نغمهی شادی دارد که در جمع کبوتران مست دوستانش صمیمیاش به یادمادنی و عزیز مینماید. نغمهای که بهار را به یاد میآورد و ...

ساعت تو هنوز يازده نشده؟
درباره فيلم سينمايي «شبهاي روشن» به كارگرداني «فرزاد مؤتمن» و نويسندگي «سعيد عقيقي»
عنوان بندي، نوشتههايي روشن بر زمينه تيره است كه شعري بر آنها خوانده ميشود. كلمات شعر در ميان همهمه جمعي به گوش ميرسد كه گويي از سر اجبار آن را ميشنوند. صداي نچنچ، پچپچ و خندههاي فروخورده شنوندگان شعر شنيده ميشود و در عين حال كه شنيدن و درك شعر را مشكل ميكند، حس ناخوشايندي از فضاي شعرخواني به وجود ميآورد. اغلب نوشتههاي عنوانبندي را ميبينيم مگر نام فيلم.
و به اين شكل «شبهاي روشن» آغاز ميشود. بي ترديد، اين اثر در سينماي ايران يك استثناست. فيلمي كه در ابعاد مختلف يك سر و گردن بالاتر از ابعاد سينماي ايران - البته اگر به چنين چيزي قايل باشيم- قرار دارد. از نوع اقتباس فيلم از داستان «شبهاي روشن» داستايفسكي گرفته تا تبديل آن به يك فيلمنامه محكم، متشكل و فاخر. از نوع دكوپاژ و ميزانسن و حركتهاي دوربين - علي الخصوص- گرفته تا ديالوگها. بازيهاي روان و قابل توجه دو بازيگر اصلي فيلم و در مجموع فضاسازي اثر كه در يك عبارت به جرئت ميتوان گفت همه چيز فيلم، به همه چيزش ميآيد. عنصري زائد، تلاشي وصله شده، ناهمگوني مخاطره انگيز، شعار، ريا، ادادرآوردنهاي باب شده امروزي، جشنوارهاي بودن و... هزار و يك عيب و ايراد رايج در سينماي امروز ايران، به طرز عجيب - و بگذاريد بگويم- فوق العادهاي در اين اثر نيست و فقط كساني ميتوانند درك كنند و تشخيص دهند ارزش سمعي-بصري «شبهاي روشن» با لحاظ كردن تمام آن «هستها» و اين «نيستها» چقدر بالاست كه اهليت سينمايي داشته باشند و يا اگر قدري با اعتماد بيشتر و خوشبينانهتر به قضيه بنگريم، تا حدي «حرفهاي» به سينما روي آورده باشند.
به اعتقاد من، تك تك مؤلفههاي نرم افزاري و سخت افزاري جاري در «شبهاي روشن» ميبايستي دقيقا به عنوان يك حركت قدرتمند و پويا در عرصه فيلمسازي سينماي امروز ايران مورد توجه سينماورزان قرار گيرد.
يكي از منتقدين پيشكسوت و با تجربه - كه نگارنده سالها پيش از مباحث ايشان در باب فلسفه هنر و نقد فيلم، در جلساتي، بهره برده است- كه اتفاقا داراي ديدگاه موشكافانه و نقادانه «جدي» است، درباره «شبهاي روشن» چنين ميگويد:
«شبهاي روشن فيلمي عاشقانه است و عليرغم ظاهر سردش، گرم. فيلم، نسخه خارجي را به خوبي از آن خود كرده و اثري پالوده و ايراني خلق كرده و عشق را مطهر نگه ميدارد. و اين، كار بسيار سختي است در سينماي ايران، كه عشق را مرتب ملوث ميكند. تمام فيلم، ماجراي يك مرد و زن جوان است در فضاي عمدتا بسته خانه، اما طراحي صحنه و لباس، ميزانسن، بازيها و مهمتر نگاه درست فيلمساز و فيلمنامهنويس، حتي لحظهاي به اروتيسم نميافتد. و اين نگاه حددار، ايراني است و انساني. و طرفدار زن. فضاي استيليزه، قاببندي و ميزانسهاي دقيق و محكم، بازيهاي بسيار خوب و دوربين بي ادا و اطوار، فيلم را با وقار كرده و بسيار مؤثر.

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند

می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد

* از کتاب درستور زبان عشق/ قیصر امین پور